با سلام. من 30 سالمه. و سه ساله ازدواج کردم. البته یک سال و خورده ای هم نامزد بودم. شوهرم مرد خوب و زحمت کش و بسیار با شعور و بافرهنگه. ازدواج ما بر سر عشق و علاقه خودمون بود. البته اطرافیان مشکل خاصی نداشتن. اول یک مقدار مخالفت بود ولی حل شد. ولی مادر خودم مشکلی نداشت. من و همسرم هردو تحصیل کرده هستیم. من قبل ازدواج توی منزل پدری زندگی خوبی نداشتم و وقتی یاد اون روزا ميفتم اشک می ریزم. از جانب برادر و پدر کتک میخوردم و حق هیچ کاريو نداشتم. ولی خداروشکر همسرم نقطه مقابل زندگی قبل ازدواج منه. الان مشکلی که دارم اینه که هر بار منزل مادر خودم می رم یا مادرم رو میبینم به یه شکلی منو ميرنجونه. مثلا میاد خونه ما سایز حموم خونمون رو ایراد میگیره.(چون خونمون کوچيکه ولی برای خودمونه) یا حرفهایی میزنه که انگار من دارم توی بدبختی زندگی میکنم. خیلی با حرف هاش رنجیده خاطر میشم. به شوهرم منتقل نمیکنم. ولی از درون دارم آب میشم. حتی دلم نميخاد نه زنگ بزنم به مادرم نه خونشون برم. حالم واقعا بده. نمیدونم چکار کنم؟