سوالتو بپرس
X

کنایه مادرم

با سلام. من 30 سالمه. و سه ساله ازدواج کردم. البته یک سال و خورده ای هم نامزد بودم. شوهرم مرد خوب و زحمت کش و بسیار با شعور و بافرهنگه. ازدواج ما بر سر عشق و علاقه خودمون بود. البته اطرافیان مشکل خاصی نداشتن. اول یک مقدار مخالفت بود ولی حل شد. ولی مادر خودم مشکلی نداشت. من و همسرم هردو تحصیل کرده هستیم. من قبل ازدواج توی منزل پدری زندگی خوبی نداشتم و وقتی یاد اون روزا ميفتم اشک می ریزم. از جانب برادر و پدر کتک میخوردم و حق هیچ کاريو نداشتم. ولی خداروشکر همسرم نقطه مقابل زندگی قبل ازدواج منه. الان مشکلی که دارم اینه که هر بار منزل مادر خودم می رم یا مادرم رو میبینم به یه شکلی منو ميرنجونه. مثلا میاد خونه ما سایز حموم خونمون رو ایراد میگیره.(چون خونمون کوچيکه ولی برای خودمونه) یا حرفهایی میزنه که انگار من دارم توی بدبختی زندگی میکنم. خیلی با حرف هاش رنجیده خاطر میشم. به شوهرم منتقل نمیکنم. ولی از درون دارم آب میشم. حتی دلم نميخاد نه زنگ بزنم به مادرم نه خونشون برم. حالم واقعا بده. نمیدونم چکار کنم؟

Negaraaaa:

نمایش نظرها (1)

  • سلام به شما نگار جان
    قابل درک هست که سبک رفتاری برادر و پدرتان و همچنین صبحت های فعلی مادرتان برای شما با فشار روحی زیادی همراه بوده است اما عزیزم اگر بخواهی توجه بیش از اندازه بر دیدگاهای آنها داشته باشید بازهم باعث می شود که از مسیر دیگری تحت فشار قرار بگیرید .
    بهتر هست در این مسیر زندگی مشترکتان را از زندگی خانوادگی جدا کنید و دیدگاهای دیگران را برای خودشان بگذارید و مسیر خودتان را بروید مثلا اگر مادرتان بیان می کنند که این سایز از حمام کوچک هست بهتر است شما بیان کنید که برای شما کافی می باشد و از آن رضایت دارید و مسیر خودتان را بروید .
    هرچقدر که تمرکز بیشتری بر این رفتارها کنید امکان آسیب و فشار روحی برای شما بیشتر می شود .
    میزان روابط خود را مدیریت کنید و در زمان مناسبی در احترام به مادرتان بیان کنید که این سبک صحبت کردن شما را ناراحت می کند و رد کل احساسات خود را بیان کنید و صحبت های ایشان را نیز در احترام بشنوید تا آگاهانه تر در این مسیر پیش بروید.