سلام من پسر 000ساله مجرد هستم و مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد از بهترین دانشگاه های ……را دارم و بسیار پسر مودب و اخلاق مدار و اهل رعایت حقوق اجتماعی هستم و آزارم به کسی نمی رسد و به دنبال فریبکاری و دخالت در امور دیگرا نیستم و بشتر اهل ارامش و سکوت و کتابخوانی و … هستم. از طرفی چهره ی زیبایی هم دارم و  تا حدی که اغلب اوقات تنها نیستم و حتی هنگام درس خواندن هم آرامش ندارم و سر پدر و مادرم همیشه در اتاق و گوشی من هست که بدانند چه کار می کنم و چه می خوانم. اغلب وقت من صرف این می شود که وقتی به منزل می آیم یک گزارش کار و زمان جامع بدهم که کجا بودم و چه کار کردم. تماس های مرا چک می کنند، چقدر و کجا و برای چه خرج کرده ام، ایمیل، تلگرام و … هرچه پیامرسان و وسیله ارتباطی دارم را بررسی می کنند و تمام پیام های خصوصی ارسالی دوستانم به مرا حتی قبل از من می خوانند. اگر کسی با من تماس بگیرد باید توضیح بدهم که که بود و چه گفت، تا جایی که حتی در مواقعی به جای من تصمیم می گیرند و جواب دوستانم را می دهند. وقتی یک دختری را به مادرم معرفی کردند برای ازدواج، و من هم پسندیدم، پدرم نپسندید و مادرم از طرف من پاسخ منفی داد و اینکه به جای من تصمیم می گیرند برای من به شدت آزاردهنده است. هیچگونه تمرکزی ندارم و مدام حواسم پرت می شود که پدر و مادرم آیا در حال نگاه کردن به صفحه ی مانیتور من هستند یا نه، اگر باشد باید برایشان توضیح بدهم که چه کار می کنم. تمام تلفن و رمزهای من در اختیارشان است، اما باز هم راضی نیستند. حتی نمی توانم برای مدت کوتاهی به راحتی استحمام کنم، چون اجازه نمی دهند که درِ حمام را ببندم یا لباسم را به راحتی عوض کنم. اصلا راحت نیستم که برای یکبار هم که شده در خانه با زیرپیراهن بخوابم یا با شلوار نازک راحت بنشینم و بگردم. فقط آرزویم هست هرچه زودتر مستقل شوم و راحت شوم، اما خانواده م خیلی از استقلال من می ترسند و به خاطر همین هرچه درآمد دارم را سعی می کنند خرج کنند یا اینکه نمی گذارند بیش از حد خاصی درآمد داشته باشم. خلاصه اینکه اصلا حریم خصوصی ندارم و بارها متهم به ارتباط جنسی نامشروع هم شده ام و مجبورم کرده اند که بنویسم و امضا کنم و به قرآن قسم بخورم که ارتبط جنسی نامشروع نداشته ام. تمام لبخندها و محبت هایشان مصنوعی و امنیتی هست و من این را می فهمم. گاهی به فکر این افتاده ام که بروم در یک بیابانی آنقدر راه بروم که از گرسنگی بمیرم یا در روستایی بروم و آنجا در یک خرابه ای زندگی کنم و کار کنم. کارگری در پست ترین جها برایم باارزش تر از این زندگی امنیتی و بدون حریم خصوصی شده است. اخیرا که برای خودم لباس ها و زیرلباس های دلخواه خودم را خریدم احساس موفقیت بزرگی کردم! اما با اینحال مراقبت های امنیتی بیشتر هم شد.
خانواده ام زندگی خواهرم را نابود کردند و حتی بعد از ازدواج هم در زندگیشان دخالت کردند و خواهرم را افسرده و بیمار کردند. یک خواهر کوچکتر هم دارم که به جای مراقبت و توجه به او بیشتر وقتشان را صرف کنترل و نصیحت من می کنند. کلا با دختر داشتن مشکل دارند و پسر را بیشتر می پسندند و دوستی خاله خرسه در ارتباط با پسرشان دارند. در مقابل اعتراضاتم هم تدابیر امنیتی را شدیدتر می کنند و در مقابل استقلال طلبی مرا تهدید به خروج از خانه می کنند. شما به من بگویید با این سطح تحصیلات و سواد و شهرتم در جامعه، چکار کنم که هم آبرویم نرود و هم از شر این خانواده خلاص شوم. لطفا این متنی که برایتان نوشته ام را در سایت منتشر نکنید یا لااقل سن و ویژگی های ظاهری که برایتان توضیح دادم را حذف کنید. تشکر