باسلام
من خانوم ۲۶ ساله ای هستم که یکسال باهمسرم دوست بودم ۲سال عقد بودیم تاپایان سربازی بعدشم جشن عروسی گرفتیم وازجشنمون۳ماه میگذره
همسرم بخاطر اخلاقای خاص پدرشون مادرواقعی خودشون ترکش کردن وبه پدر سپردنش واما حرفایی که پشت سر ایشون میگن من قبول ندارم چون میدونم یه مادر تا کارد به استخونش نخوره بچه چندماهشو ترک نمیکنه وهمسرم بدون تحقیق ازایشون متنفره وهیچ رابطه ای بامادرخودش نداره پدرشون باپیشنهاد مادربزرگ همسرم ازدواج مجدد میکنه بخاطر همسرم وخانوم انتخابی مادربزرگ شوهرم ازخودشون بزرگتره نامادریشون به ظاهر مهربونه یه وقتایی خیلی خوبه یه وقتایی نه وبین پسرای خودش باهمسرم تفاوتای زیادی دیده میشه همسرم خیلی تندمزاجه وزود عصبی میشه وگاهی خیلی چیزا پرتاب میکنه ووقتی ناراحته همش میگه اززمان گذشته محبت مادری ندیده ..
پدرشون شدیدا تحت تاثیر نامادری هستن اما مادربزرگشون نه ازهمسرمن بیشتر حمایت میکنه .
همسرم ازکوچیکترین اتفاقی که تومنزل مامیوفته به پدر ونامادریش میگه با این حال که چندین بار بخاطر این کارش ضربه خورده وهربار میگه که دیگه اززندگیم چیزی نمیگم اما بعدازعصبانیت باز همه چیز یادش میره خودشم میدونه کارش اشتباهه ومن واقعا رنج میبرم که هراتفاقی توخونم میوفته همه اعضای خانوادش میفهمن به نظرتون باید چکار کنم که همسرم همه چیز اتفاقای زندگی مشترکمونو به خانوادش نگه ؟؟؟
تشکر ازشما