Hiyt
سلام. من 14سالمه و فرزند اول خانواده ام. 2 تا داداش کوچیک دارم یکیشون 6 سالشه و یکیشون 4 سال. قبل از اینکه غونا بدنیا بیان رابطه من و مامانم خیلی خوب بود اما بعداز بدنیا اومدنشون هر بار که من با داداشام دعوام میشد یا اونا وسایلامو خراب میکردن منو مقصر میدونست.. حالا اونا قابل تحمل بود اما الان دیگه واقعا رابطمون بد شده. ازم انتظار داره خیلی تو خونه کار کنم و اگه یک روز کار کمی انجام بدم بهم میگه تنبل و کلی چیزای بد بارم میکنه.. کارمون به جایی کشیده که وقتی با بابام دعواش میشه منو مقصر میدونه و دعوام میکنه. همش بهم میگه زبون درازی میکنی درصورتی که من فقط سعی دارم از حق خودم دفاع کنم.. دو روز پیش تو مدرسه پام پیچ خورد توی مدرسه زیاد درد نداشت اما بعد که اومدم خونه دردش بیش از حد بود و با اینکه من درد داشتم عین خیالش نبود و فقط داد میزد تو واسه من زبون داری چرا برای بقیه زبون نداری بگی از طرف مدرسه ببرنت بیمارستان و تهدیدم میکرد که اگه تا شب خوب نشی من میدونم و تو آخه مگه خوب شدنم دست خودم بود؟ راستی بابام توی مرکز استان کار میکنه و فقط آخر هفته ها خونست…شانس آوردم عمم اومد خونمون و بعد که فهمید چی شده با مامانم بردنم دکتر که گفتن پات در رفته و بعد جا انداختنش گفتن تا یک هفته اصلا نباید روش راه بری. 2 روز اول خوب بود و زیاد بهم گیر نمیداد تا اینکه امروز بابام اومد خونه و مامانم همش گیر میداد پاشو اینکارو کن اون کارو کن بابامم بهش میگفت خب پاش درد میکنه و اینا.. بعد بابام واسه ظهر رفت نون بگیره که مامانم اومد کلی نیشگونم گرفت و گفت مگه من با تو نیستم میگم پاشو اینارو جمع کن.؟ بعد دوباره کلی از این حرفا که همه دختر دارن ماهم دختر داربم و دختر من تنبله و …. و مقایسه کردناش با بقیه شروع شد. بعدپاشدم با همون پادردم وسایلای دوتا داداش خان رو جمع کنم که بابام اومد و بهم گفت چرا پاشدی تو واست خوب نیست راه بری.. بابام که اینجور گفت مامانم گفت بهش میگم یکم بشین اینجا جارو دستی بکش خودش پاشده داره راه میره.. بعد امشب بهم گفت پاشو برو مدادتو برای داداشت بیار تا مشقشو بنویسه. منم گفتم من مدادمو بهش نمیدم بعدش شروع کرد به مقصر کردن بابام که من بخاطر اونه که بد تربیت شدمو اینا… بعدش با بابام دعواش شد و بابام دوباره رفت سر کار.. تا بابام رفت اومد سراغ من و کلی نیشگون و دمپایی و داد و بیداد که تو مقصر دعوای من باباتی و تلافیشو سرت در میارمواینا… بعد تازه میگفت خدا به حرف من گوش کرده میدونست ازت راضی نیستم که این بلارو سرت آورد دیگه خسته شدم از این همه تبعیض بین من و داداشام و بعضی وقتا فکر میکنم من فقط بچه بابام بودم که اینقدر باهام بده. اگه عکسای بچگیم و تعریفای مامانبزرگم از زایمان مامانم سر من نبود واقعا هیچ شکی نداشتم… ترو خدا کمکم کنید خواهش میکنم😭😭













