من ۴سال پیش با پسری ک ازش بدم میومد برای سرگرمی وارد رابطه شدم اون منو میخواست اما من ازش بدم میومد یواش یواش متوجه شدم ک انگار بهش وابسته شدم و دوستش دارم درحالی ک خانوادم مشکل داشتن و پدرو مادرم درحال جدا شدن بودن خلاصه ک مادر و پدرم جدا شدن و من در اوج تنهایی باواون پسر بودم و تنها دلیل زندگیم اون بود همیشه کنارم بود و خوش حالم میکرد اما خب این وسط هی پدرم متوجه میشد و من رو از داشتن گوشی محروم میکرد تا شاید این رابطه تموم بشه اما من خیلی پا فشاری میکردم از هر جایی ک میشد باهلش ارتباط میگرفتم بعداز دوبار فهمیدن توسط پدرم من خودکشی کردم ک این وضعو خراب تر کرد حدود۸ماه از هم جدا بودیم ک اون باز اومد سراغم و باز باهم اشتی کردیم ۳سال گذشت ب همین صورت اما این یک سال اخیر ک سال۴رابطمون هم بود ما تصمیم ب ازدواج گرفتیم و قصدمون جدی شد برای اینده اون رفت خدمت ب خاطر اینکه اولین قدم رو برای رسیدن ب من برداره تو همین حین ما رابطه جنسی هم داشتیم ب صورت کامل از خانواده اون همه درجریان بودن از خانواده من هم همه در جریان بودن جز پدرم … تو این سالها من خیلی سختی کشیدم برای کنارش بودن برای وجودش تو زندگیم با تمام وجودم عاشق بودم میپرستیدمش واقعا اینجوری بگم دیوانه وار عاشقش بودم تو این مدت های اخیر رفتارش روز به روز عوض شد اون دوستم داشت واقعا اما روز به روز بی توجه تر میشد عصبی تر میشد و من خیلی ناراحت بودم باهاش حرف میزدم میگفت ب خاطر خدمته درست میشه اما تو این یکسال چند باری دیدم ک توی اینستاگرامش با دخترا چت میکنه و دنبالشونه چند بار بخشیدم گفتم رابطمون ارزشش بیشتره شاید ایراد ازمنه اما این مدت اخیر ک رفتارش بد شده بود خیلی دل نگرانی ها داشتم ترس از دست دادنش فکر نبودنش منو میکشت نمیتونستم بهش فکر کنم خیلی فدا کاری ها کردم براش تلاش کردم بخشیدم کوتاه اومدم اعتماد خانوادمو از دست دادم اما اون اینارو ندید روز اخر دیدم تو واتساپش با دختری چت کرده و سعی داشته باهاش ارتباط بگیره اما اون دختر خب محلش نداده بود و وقتی ک اعتراض کردم ب این مسئله همه چیزو تموم کرد این مدت ک رفتارش بد شده بود تا دعوا میکردیم ساز رفتن میزد و من مجبور میشدم سکوت کنم ک نره میترسیدم از نبودنش ۴سال تایم کمی نیست مثل شکر تو چایی ک حل میشه تو زندگیم حل شده بود ب شدت وابسته و عاشقش بودم برای وجود رابطه جنسی هم هر کاری میکرد و اگه من مخالفت میکردم بدترین رفتارو میکرد باهام همیشه بعداز رابطه منو میبوسید و رفتار قشنگی داشت جوری ک بیشتر عاشقش میشدم هنگام رابطه هم خیلی بهم توجه داشت همیشه ها اما این مدت رفتارش تو رابطه جنسی و احساسیمون عوض شده بود باورم نمیشد این همون ادمه ک منو رو چشاش میزاشت…خلاصه ک خیلی خسته شدم از این وضعیت وبا دیدن اون چت ها باهم دعوا کردیم و اون بهم پیام داد ک از چشمش افتادمو ترکم کرد اینم بگم ک وقتی بحث میکردیم بهم بی احترامی میکرد اما بلافاصله قربون صدقم میرقت یا اینکه اگه پیشش بودم میخواست منو بزنه دوبار هم اینکارو کرد اما بعدش پشیمون میشدو از دلم در می اورد این اخریا دیگه واقعا خسته بودم و هرشب با گریه میخوابیدم من اونو هم از نظر عاطفی و هم فیزیکی از دست دادم تمام زندگیمو باختم ب خاطرش از خودم از شهرم از لباسام از همه زندگیم بدم میاد دیگه وجود رابطه جنسی خیلی کار اشتباهی بود همون هم باعث جدایمون شد اگه نبود اون تلاش میکرد واسه بدست اوردنم اون رفیق بازی میکرد هر کاری میکرداما واسع من وقت نداشت این اخریا البته اینم بگم چون عاشقش بودم هر وقت ک رفت از زندگیم و هر وقت ک هر کاری کرد و برگشت من پذیرفتمش چون همیشه اینجوری بودم فکر کرد وظیفمه و در برابر خیانتش باید سکوت کنم من با تمام وجودم ازش خسته شدم اما هنوزم دوستش دارم تصمیم جدیه برای رفتن البه الان ک ی هفتس ازهم خبری نداریم و کات کردیم فراموش کردنش شاید اتفاق بی افته اما بلایی ک ب سرم اومد با رابطه نمیدونم باچی جبرانش کنم اصلا جبران شدنی نیست من از خودمم بدم میاد الان تروخدا راهنماییم کنید واقعا نمیدونم باید با خودم چیکار کنم