سلام وقت بخیر
من دختری ۲۱ساله هستم و زمانی که ۱۴ سالم بود با پسر دوست بابام درارتباطم. ایشون ۳۰ سالشه. ارتباط ما تا زمان کنکورم فقط در حد پیام دادن و بعضی اوقات تلفن زنگ زدن بود. و قرارمون هم وقتی که مهمونی خونه هم بودیم، چون به شدت خانواده سختگیری دارم. زمانی که دانشگاهم شروع شد دیدارمون شروع شد و بعد دوماه بخاطر علاقمون به هم، سکس داشتیم.
من خیلی دوسش داشتم و خیلی به هم نزدیک شده بودیم و مشکل خاصی بین ما نبود. از طرفی درگیری دانشگاه بود و خارج از زمانی که باهم نبودیم، جز زنگ، خیلی بهم پیام نمی دادیم و به کارهای روزمره مون می رسیدیم تا اینکه یک روز دوستش بهم زنگ زد و گفت اون معتاد به شیشه اس و حواست رو جم کن و ترکش کن هرچه زودتر( دوست ایشون رو من چندبار تو تولد دوستامون و مهمونی دیدم و تو اینستا همو فالو داریم)
من اولش فکر کردم دروغه و اصلا حرفی از هیچی به دوست پسرم نزدم تا اینکه دیدم تو جیب شلوارش مواد داره و محبور شدم همه چیرو بهش بگم. اون انکار نکرد و گفت ترک میکنه با کمک من و من نباید الان ترکش کنم و بهم وابسته شده خیلی و دوستم داره.
من اصلا حال خوبی ندارم و نمیدونم باید چیکار کنم. دلم میخواد کمکش کنم ولی نمیتونم. یه روز گریه میکنه یه روز فحش رکیک میده و تهدیدم میکنه. اگه سکس نداشته باشیم، وحشتناک عصبانی میشه تهدیدم میکنه که عکس و فیلمامو پخش میکنه، مجبورم میکنه که برم. من دوتا برادر دارم که به شدت ازشون میترسم و اون برادرهامو کاملا میشناسه چه جورن و داره ازم سواستفاده میکنه.
اونقدر اعتیادش زیاد شده که حتی جلوی من هم میکشه.من با مادرش صحبت کردم ولی گفت ازدواج کنین خوب میشه، من به مادرش گفتم که اون تهدیدم میکنه و ازم به زور میخواد کنارش باشم و به خواسته هاش تن بدم ولی بیچاره مادرشم کنترلی روی اون نداره و میگه تو با مهربونیت رامش کن.
درواقع همه چیو واگذار کردن به من.
من واقعیتش تا الان دلم براش میسوخت و میخواستم کمکش کنم که درمان بشه ولی دیروز واقعا اخرین قرارمون بود و دیگه نمیخوام ببینمش. دیروز بعد نزدیکی اجباری که خیلی طولانی بود، داشتیم، اونقدر با کمربندش کتکم زد و لگدم زد و موهام رو کشید که اخر خسته شد ول کرد. و بعد اینکه مواد مصرف کرد جلوی من، شروع کرد به اینکه عصبی شدم ببخشید و تو خانوم منی و من غلط بکنم دیگه کاری بکنم و اینا.
مادر و پدرش اونقدر ازش میترسن که اصلا نیومدن بالا در بزنن که کی داره گریه میکنه یا اصلا چی شده!
من ازش واقعا میترسم و تصمیم دارم برم از این شهر و برم خونه دوستم تا نه دست اون بهم برسه نه داداشام که اگه متوجه چیزی شدن. بنظر شما رفتن وضعیت روبهتر میکنه؟ یا من باید بمونم و به درمانش کمک کنم؟
نمایش نظرها (1)
با سلام خدمت شما دوست عزیز
احساسات شما در این زمینه کاملا قابل درک است.
دقت داشته باشید که چنین رابطه ای که شروع آن در دوران نوجوانی شما رخ داده است به نظر نمی رسد پایه های درستی از ابتدا داشته باشد و با توجه به فاصله سنی زیادی که دارید مسائل و مشکلات دیگری هم وجود دارد.
از همه مهم تر این نکته است که افراد با یکدیگر ازدواج می کنند تا بتوانند نیازها و خواسته های شان را بهتر برآورده کنند نه این که مانعی برای تحقق نیازهای اساسی یکدیگر باشند.
رفتارهای کنترل گرانه ایشان در آینده مانع خشنودی و رضایت شما خواهد بود سلامت روان شما را هم در معرض اسیب جدی قرار خواهد داد.
دقت داشته باشید که با توجه به گفته های خودتن ایشان از سلامت روان برخوردار نیستند و در صورت ادامه دادن به چنین رابطه پر از آسیبی حتما عواقب بدتری در انتظار شما خواهد بود.
نکته مهم دیگر این است که دوست داشتن و علاقه هرگز برای ازدواج کافی نیست کما اینکه این نشانه ها بیشتر نشان دهنده وابستگی آن هم به شکل بیمار کونه هستند تا دوست داشتن.
رابطه ای سالم و با کیفیت است که در آن بتوانید احساس امنیت داشته باشید و همچنین احساس ارزشمندی دریافت نمایید.
همچنین رفتار مسئولانه و احترام به انتخاب و خواسته و احساسات و بدن طرف مقابل جزو ضروریات دوست داشتن سالم است نه این که به فرد به چشم یک ابزار در جهت تحقق خواسته های خودمان و نه یک انسانی که او هم اراده و انتخابی دارد نگاه کنیم و به این ترتیب بخواهیم او را وادار به انجام کاری کنیم که خودش به هر دلیلی نمی خواهد و به او حتی آسیب جدی وارد کنیم.
تهدید و توهین و پرخاشگری زبانی و از همه بدتر درگیری فیزیکی و آسیبی که ایشان برای شما ایجاد کرده اند همگی به عنوان پرچم قرمز و هشدار جدی برای شما هستند.
بنابراین گریه و التماس و طلب بخشش ایشان هم قابل اعتماد و اتکا نخواهد بود و این احساس گناه دادن هم خودش شیوه دیگری برای اعمال کنترل و تسلط بر دیگران است که شما باید هشیار و آگاه باشید و وارد این بازی نشوید.
قرار نیست در هیچ رابطه ای به خصوص رابطه های دو عضوی کسی ناجی دیگری باشد و اساسا چنین تفکری کاملا اشتباه و آسیب زا است.
چرا که اساسا هر فردی دارای نیازها و خواسته ها و اهدافی در زندگی اش است که با انرژی و زمان و منابع محدودی که در اختیار دارد قرار است به تحقق این نیازها و خواسته ها و اهداف خودش در زندگی بپردازد و به بیان دیگر هر فردی مسئول زندگی و سرنوشت خودش است و هرگز قرار نیست ما انرژی خودمان را صرف نجات کسی بکنیم کما این که با چنین اقدامی فقط و فقط زندگی خودتان را تباه کرده اید.
هیچ فردی با ازدواج درست نمی شود و ازدواج درمان نیست که قرار باشد کسی را درست کند و شما هم مسئول بهبود ایشان نیستید و به شما توصیه می شود به هیچ عنوان چنین نقشی را نپذیرفته و زیر بار چنین مسئله ای نروید که در این صورت زندگی خودتان را تباه کرده اید.
ایشان حتما نیازمند درمان و کمک حرفه ای هستند ولی نه از سوی شما بلکه از سوی افراد متخصص در این زمینه.
دقت داشته باشید که افراد تا زمانی که ازدواج نکرده اند یک عامل از بیش از ده عامل موثر در بهبود کیفیت ز.ندگی را ندارند اما اکر بخواهید انتخاب اشتباهی داشته باشید و ازدواج نا موفقی را برای خودتان رقم بزنید تمام عوامل موثر در کیفیت زندگی را تحت شعاع قرار دااده اید و به این ترتیب حتما سلامت روان شما هم در معرض آسیب های جدی قرار خواهد گرفت.
بنابراین با توجه به سن و سال کم و فرصت های زیادی که پیش رو دارید به شما توصیه می شود حتما هر چه سریع تر خودتان را از این رابطه بیرون بکشید و برای دریافت راهنمایی های لازم و تخصصی در این زمینه و حل یا مدیریت چالش ها و مشکلات پیش رویتان به یک روانشناس و یا مشاور مراجعه کنید تا با از طریق جلسات مشاوره فردی به صورت حضوری و یا غیر حضوری بتوانید کمک حرفه ای و تخصصی در این زمینه دریافت کنید و اقدامات لازم را برای رهایی از این رابطه و در پیش گرفتن مسیر زندگی خودتان با کمترین هزینه و آسیب انجام دهید و این موضوع را بسیار جدی بگیرید و خودتان را در برابر زندگی خودتان مسئول بدانید و متعهدانه رفتار کنید و سعی کنید با مشورت گرفتن از افراد متخصص تصمیمات بهتری بگیرید و گام ها ی موثر تری بردارید